خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





1000+257

    آخیــــــــــش

    بلاخره به مشتبی گفتم مشکلمو

    انقد راحت شدم،یه بغض بزرگو تونستم برا مدتی از بین ببرم

    _گاهی از  دستش عصبانی میشم،ولی خیلی خودخواه شدم خیلی مهربونه من اصن مث اون فداکار نیستم

     

    +قرار بود این هفته مجیدو مشتبی رو ببینم

    برا هردوشون کار واجبی پیش اومد نتونستن بیان

    فک کنم حتما قسمت بود،من ک خیلی میترسم اگه میرفتم حتما لو میررفتم پیش کسی-_-

    _ به مجید ک فکر میکنم یاد درکو شعورش میوفتم،خیلی با شعوره خیلی فهمش زیاده خیلی خوب میتونه درکم کنه بونه دلیل عصبانیم چیه بدون اینکه خودم گفته باشم

    خیلی خوشم میاد از اخلاقاش خیلی،افکارش خیلی شبیه منه،دل نازکههه چیزی ک اصلا نه از قیافش میشه فهمید نه توو یه بار حرف زدن با باهاش

    ولی مشتبی اصن اینجور نیس-_- مهربونه ولی خیلی کمتر ادمو درک میکنه بیشتر فکرش خودشه

    نمیدونم شاید زمان میبره با مشتبی هم اینجور بشم

     

     

     

    +تصمیممو گرفتم با مشتبی می مونم تا اخرش،من نمیتونم مشکلمو برا مجید بگم،داغون میشه

    اون قدری ک ناراحتی مجید برام مهمه ،ناراحتی مشتبی نیس برام:/

    مجید خیلی تو داره خیلی تو خودش میریزه ،مث من فقط خودشه کسیو نداره بهش تکیه کنه

    اینکه شبیه خودمه بیشتر باعث میشه ک احساس راحتی و صمیمیت کنم باهاش

    ولی مشتبی رو همیشه سرحال دیدم:)برا همین نمیتونم از مشکلام زیاد باهاش بحرفم دلم نمیاد ناراحتش کنم

    ...

    +با مهسا خیلی صمیمی شدم :) چن شب پیش باهاش کلی دردو دل کردم

    تو این هفته هم دو بار دیدمش

    خیلی نازه شده،نمیدونم شاید الان با چشم دوست دارم میبینمش،خیلی دوس داشتنی تر شده برام:x

    اصن فک نمیکردم بتونم دوستای جدیدی پیدا کنم تو این سن

    ولی خیلی خووبن همشون خیلییی:)


    این مطلب تا کنون 19 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خیلی ,مشتبی ,باهاش ,مجید ,برام ,میشه ,
    1000+257

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده